تبليغاتX
خودت باش!

خودت باش!

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ/هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

خالی

سایه ها از میان تاریکی شب هایم حمله ورند

و گلویم را با تمام قدرت می فشارند

من در میان  اشک هایم

نام تو را فریاد کنان تکرار می کنم

و با دستهایم هوا را به امید دستهای گرمت چنگ می زنم

اما

تو نیستی

و فریادم به جیغی گوشخراش می انجامد

و از حال می روم

و تو باز نیستی

...

صبح با صدای زنگ ساعت از خواب می پرم

در حالی که از کابوس شب

فقط

عرق سردی بر پیشانی مانده

و طعم گسی در دهان

و

یک بالش خیس!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 22:11  توسط قصه گو  | 

زمزمه ای در بهار

دو شاخه نرگست، ای یار دلبند

چه خوش عطری درین ایوان پراکند

اگر صد گونه غم داری، چو نرگس

به روی زندگی لبخند! لبخند!

*

گل نارنج و تُنگ آب و ماهی

صفای آسمان صبحگاهی

بیا تا عیدی از "حافظ" بگیریم

که از او می ستانی هر چه خواهی

*

سحر دیدم؛ درخت ارغوانی

کشیده سر به بام خسته جانی

به گوش ارغوان آهسته گفتم:

بهارت خوش، که فکر دیگرانی

*

سری از بوی گل ها، مست داری

کتاب و ساغری در دست داری

دلی را هم اگر خشنود کردی

به گیتی هر چه شادی هست داری

*

چمن دلکش، زمین خرم، هوا تر

نشستن پای گندم زار خوش تر

امید تازه را دریاب و دریاب

غم دیرینه را بگذار و بگذار

"فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 18:45  توسط قصه گو  | 

what did you do with me??

I can see you,though you are behind the clouds.


I can touch you,though you are in the sky.


I can hear you,though you are on the sun.


I can talk to you,though you are on the moon.

I can smell you,though you are in the other galaxy.


but
my dear!
I can't breathe
without you!


-I miss you-

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 17:44  توسط قصه گو  | 

now I am new

امروز تولدمه

علیرغم همه ی تلاش هام نتونستم چیزی بنویسم!

همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 19:0  توسط قصه گو  | 

that's enough for me,believe it!

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان

چراغ بیاور

و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم...

"فروغ فرخزاد"

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 22:54  توسط قصه گو  | 

Today is the first day of the rest of your life

دیروز یه سوال بی جوابه

دیروز توهم یه خوابه

دیروز تو قولتو شکستی

رو به روی اشتباه اون چشماتو بستی

باور کن زندگی همین امروزه

لحظه ای که تکرار نمی شه

فرصتی که هیچ وقت نداشتی

شاید تنها شانس تو همین امروزه

همیــــــــــــــــــــــــــن امـــــــــــــــــــــــــــروزه

دیروز صدای بی احساسه

اقرار به خیانت بدون هراسه

امروزتم می گذره به سادگی

امروز فردای دیروزه تو همون آدم همیشگی

گذشته تو رو تا کجا می بره؟

توی ذهن تو بگو چی می گذره؟

چی می گذره؟

باور کن زندگی همین امروزه

لحظه ای که تکرار نمی شه

فرصتی که هیچ وقت نداشتی

شاید تنها شانس تو همین امروزه

همیــــــــــــــــــــــــــن امـــــــــــــــــــــــــــروزه

اگه ثانیه هات می سوزن تو آتیش گذشته تو خودت مقصری

بار سنگین گذشته رو تا کجا با خودت می بری؟با خودت می بری؟

باور کن زندگی همین امروزه

لحظه ای که تکرار نمی شه

فرصتی که هیچ وقت نداشتی

شاید تنها شانس تو همین امروزه

همیــــــــــــــــــــــــــن امـــــــــــــــــــــــــــروزه

......................................

آهنگ زیبایی از سیروان خسروی که کدش رو هم گذاشتم تو وبلاگ

.......................................

بارها و بارها تو گوشم خوند

امیدوارم یاسین تو گوش ... نخونده باشه!!

فعلاْ که می خوام صاف و محکم بایستم

امیدوارم هیچ کس و هیچ چیز و مهمتر از همه خودم سد راهم نشه

باوررررررررررررررررررررررررررررررررر کن زندگی همین امروزه...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 20:28  توسط قصه گو  | 

ساده می نویسم تا بدانی ساده تر از این حرف ها همه چیز را می بازیم

باز فقط می نویسم و می دانم حاصل هیچ است!

...

یکی بود

یکی نبود

یکیم که بود انگار نبود

اونی که نبود کاش بود

اونی که بود کاش نبود

یه دختر بود

شنل قرمزی نبود

دختر نارنج و ترنج نبود

دختر کبریت فروشم نبود

فقط یه دختر بود

دختر قصه ی ما

دنیا رو پرتقالی می دید

آدما رو صورتی می دید

آسمون رو آبی می دید

سیب رو از درخت ممنوعه نچید

گرگ رو به خونه راه نداد

اسیر دیو و عاشق پری نشد

اما

یه روز

وسط تابستون

لی لی کنون

آواز خون

تو جنگل می گشت

برق قشنگ و عجیبی رو دید

چشماش خیره شد

دنبالش دوید

برق بدو

دختر بدو

برق بدو

دختر...

آسمون گفت:

دختر مو طلایی

چقدر تو بلایی

نرو دنبال این نور

بیا خورشیدم مال تو

دختر گفت:

آسمون آبی!خورشید خیلی خوشگله

اما برق من یه چیز دیگه س

زمین گفت:

دختر چشم عسلی

به قشنگی حوری و پری

نرو دنبال این نور

همه ی کوه هام مال تو

دختر گفت:

زمین سبز!کوه ها خیلی بزرگن

اما برق من یه چیز دیگه س

رود گفت:

دختر زبر و زرنگ

خوشگل با نمک

نرو دنبال این نور

بیا همه ی قطره هام مال تو

دختر گفت:

رود جاری!قطره های تو خیلی پاکن

اما برق من یه چیز دیگه س

آسمون از گریه ابری شد

زمین از غصه خزون شد

رود از خشم خشک شد

دختر اما

هنوز می دوید

برق بدو

دختر بدو

بالاخره دختر خسته شد

به برق گفت:

برق زیبا

ای قشنگ تر از دریا

ای سریعتر از باد

ای گرم تر از خورشید

با من بمون

انقدر ندو

خسته شدم

مونده شدم

یهو برق وایساد

دختر از شادی

پرید آسمون

رفت تا رسید به برق

کوشی؟

کجایی؟

اِ

اینجا که برق نیست

آقا کلاغه!شما برق منو ندیدی؟

کلاغه تا اومد جواب دختر رو بده

تیکه آیینه ی تو دهنش

پرت شد رو زمین

و خورد و خاک شیر شد

...

آسمون ابری شد

زمین خزون شد

رود خشک شد

دختر تنها شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 22:40  توسط قصه گو  | 

غم این خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند...

بارون امشب توی ایوون

مثه آزادی تو زندون

بی صفا بی تحرک بی ریا بود

توی زندون می کنه جون

مرد با همت میدون

توی فکر رای فرجام امیره

بی سرانجام

نداره حتی رفیقی

که بگه دردشو

درد دیدنو نگفتن

بی سرانجام

توی فکر آسمونه

که بباره

بلکه تو قطره بارون

 بتونه اشک خدا رو هم ببینه

نمی دونه

حتی اشکم دیگه فایده ای نداره

(سیاوش قمیشی)

................................

گاه در انتهای ناتوانی دست و پا می زنم

این وقت هاست که اشک می خواهد سرازیر شود...

گاه خفه می شوم از این همه ظلم

این وقت هاست که دیگر حتی واژه ها یخ می زنند...

گاه زندگی انقدر پوچ می شود که در دستان مرگخوارها بازیچه می شود

این وقت هاست که لرد سیاه قدرتمند می شود...(امان از این هری پاتر !)

گاه انقدر گیج می شوم که همه را مقصر می دانم

این وقت هاست که به من می گویند کافر...کفر به زندگی!!

گاه در حیرتم از این همه چهره ی پنهان در پس لبخندها

این وقت هاست که از صداقت خسته می شوم...احساس می کنم همیشه بازنده ام!

ناتوانی بد دردیست...اما توانایی و بی وجدانی مرگ است!

جز نوشتن این چرت ها توانی ندارم...تنها!

ای که دستت می رسد....می دانم کاری نمی کنی!

و

من نگرانم

نگران دست های از سرما سرخ شده ی بچه های بی پناه چهارراه...

نگرانم

نگران زندگی...

نگران همه چیزم!

حتی خون در رگ هایم یخ می زند...

ای خدا!گاه از آن تخت پادشاهیت بیا پایین و ببین این آدم ها در چنگال کرکس ها اسیرند.

فریادهایم باز در گلو خفه می شوند...

و باز آن لبخند مسخره گوشه ی لبهایم می نشیند...همه چی آرومه!

پ.ن:نگو سیاه می نویسی!هیچ چیز سفید نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 23:33  توسط قصه گو  | 

مرا به حال خود مگذار

تمام تلاشم را کردم تا نباشید

با همه ی وجود بریدم

تمام ارزش ها برایم بی ارزش شد

همه چیز ، همه کس و حتی او...

...

تو چه می کنی با من؟

که هر چه رشته بودم را به یک باره پنبه کردی!

مگر می شود تو را دید و رو برگرداند؟

مگر می شود نامت بیاید و اشک در چشمان حلقه نزند؟

مگر می شود...

...

تو می دانی!

خسته ام...

از این همه سؤال

از این همه ندانستن

از این همه تاریکی

از این همه ناتوانی

از این همه تردید

از این همه تناقض

از این همه طمع

از این همه ظلم

از این همه آدم نما

از این همه تظاهر

از این همه یار دوروغین

...

تو می دانی!

دلم با یاد و نامت آرامش می گیرد

تو می دانی!

نمی خواهم هیچ وقت آلوده شوم...آلوده ی افکار ناپاک...آلوده ی دنیای ناپاک...آلوده ی این بی شرمی ها...

...

تو می دانی!

روزی 100 هزار بار خود را سرزنش می کنم...

کاش بودم...

ترس...

نمی دانم کدام سنگر را می گرفتم!

کاش نیست شوم اگر بخواهم...زبانم لال!

کاش...

...

به او قسم که نمی خواهم لحظه ای بیراهه روم...

کمکم کن!

تا حقیقت را دریابم

تا یقین کنم

تا راه را بشناسم

تا بروم

تا راه تو را بروم

...

وای بر من...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 21:46  توسط قصه گو  | 

come on baby!!

بیا

بیا

هر روز بیا

حتی به اندازه ی دمی

در انتهای تاریکی ام

بیا و تمام چراغ ها را روشن کن

بیا

حتی اگر تمام برگ ها زرد شده باشند

بیا و تمام باغچه را سبز کن

نفس هایم به شماره افتاد

بیا

دل در سینه غرق خون شد

بیا

بیا

تو نمی دانی...

چه زجری ست جاده ی یک طرفه

تو نمی دانی...

در برهوت نقش ها را با خاک کشیدم

تو نمی دانی...

تمام هستی من به یک باره فرو ریخت

تو نمی دانی...

بیا

بیا

دلم تنگ است

به اندازه ی لباس های کودکی

دلم تنگ است!

پ.ن:اصلا جنبه معنوی نداشت!اشتباه برداشت نشه!

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 23:2  توسط قصه گو  |